مرور و تحلیل محتوای رساله

گذشت که نویسنده رساله، شخصی به نام محمدحسین حسنی حسینی است و هدف وی از نگارش آن، انتقاد از قاضی کاشان است. در این اثر ضمن آنکه جدیت مؤلف در درجه اول قرار دارد، مطالب طنز و هجو هم در آن دیده می‌شود. آگاهیم که در همیشۀ عالم، قاضیان یکی از اسباب شوخی و طنز برای طنازان بوده‌اند. این مسئله را در کلیات عبید زاکانی و بسیاری از آثار دیگر می‌توان ملاحظه کرد. با این حال، روال این رساله از سر دردمندی و گلایه است؛ گرچه نمی‌دانیم حق با اوست یا قاضی شهر.

حسینی ابتدا از شاه عباس بزرگ ستایش‌ها کرده، از عدالت او سخن می‌گوید؛ اما بلافاصله در خصوص سپردن قضاوت کاشان که از آن با عنوان «مطبخ شاه ولایت» یاد کرده، انتقاد کرده است. او سپردن قضاوت و امور مالی و موقوفات این شهر را به این قاضی، امری نادرست دانسته است. این هم نوعی رویه انتقادی در دولت صفوی است که نویسنده‌ای ضمن ستایش از شاه مملکت، قاضی شهر را به باد دشنام می‌گیرد و از وی انتقاد می‌کند.

طرف وی قاضی کاشان است که بنا به آنچه در این رساله آمده، نامش عبدالله بوده است. به باور نویسنده، «قاضی عبدالله» که خراسانی بوده، به رغم موقعیت مهمی که در کاشان دارد، در شهر خود فردی بی‌اعتبار و «خیاطک» بوده، اما در اینجا، چنین منزلتی یافته است: «کذبیست مَثَل که در میانست/ در شهر خود هر که شهریارست/ خیاطک بلده خراسان/ در شهرِ غریب باوقار است».

وی نه تنها در کاشان قاضی‌القضات شده، بلکه مناصبی در «بیت المال و تصدی موقوفات این بلده» و تولیت مزار کثیر الانوار امامزاده واجب التعظیم و التکریم السلطان علی‌بن‌محمد باقر و همین طور موقوفات این بلده و مزار کثیر الانوار علی‌بن‌محمد باقر (ع) نیز به او داده شده است.

مورد اختلاف نویسنده با قاضی بر سر املاک روستای کرمه و مشهد بوده است. شرح روشنی از موضع اختلاف داده نشده است؛ اما به نظر می‌رسد داستان چنین بوده است که املاک مورد نظر با صلح‌نامه به یکی از سادات با نام میرعماد انتقال یافته بوده است. وی تلویحاً اشاره دارد که مهر خود او هم پای این صلحنامه بوده، اما این را فراموش کرده بوده است: «بر قاضی مذکور چندان نسیان غالب شده که در معامله صلح‌نامه ورثه میرعماد در وادی مهر خودش که بر آن کاغذ بوده، استفسار از مفتی شهر می‌کرده که این چون باشد».

از مطالب نویسنده بر می‌آید که قاضی عبدالله، صلح‌نامه را مجعول می‌دانسته و در صحت آن تردید داشته و کسانی مانند مخالفان میرعماد، بر این باور بوده‌اند که «شاید میرعماد حیله کرده باشد». به هر روی، از نظر نویسنده « قاضی مذکور در باب سرای ورثه میرعماد و رئیس مذکور، حکم جور کرده» است؛ و در جای دیگر «او در معامله رئیس و قابض کرمه و ورثه میرعماد که مهر خودش بر آن صلح‌نامه است، کتمان حق کرده».

محتمل این است که محمدحسین ارتباط سببی با میرعماد داشته و به نوعی از ورثه وی شمار می‌آمده است. هرچه هست، او از اینکه قاضی آن صلح‌نامه را ملغا اعلام کرده، متضرر شده و از اینکه در کاشان با سختی و بلا زندگی می‌کرده، نالان و گریان است.

همان طور که اشاره شد، حسینی در اصل یزدی بوده و بسا با گرفتن زنی کاشانی در این شهر مقیم شده و اکنون که آن صلح‌نامه باطل شده، وی سخت گلایه‌مند و از دست قاضی ناراحت بوده است. وی می‌گوید:«در کاشانه غمخانه، به واسطه ظلم ظَلمه و متغلبین و غلبه‌ اعداء دین و منحرفان جاده شرع سید المر سلین، به غم و الم مبتلا گشته، و به جهت کثرت عیال و اطفال، پایبند این محنت‌سرای شده، نه قوت بودن این محال و نه قدرت بر زاد و رحال، و نه طاقت شنیدن مقال». کاشانه در اینجا کاشان است و بس، جایی که او از آن نالان است.

ناراحتی وی نه تنها شامل قاضی، بلکه به کاشانی‌ها سرایت کرده و با اشاره به عقرب کاشان ـ که معروف است ـ یک دو بیتی نیز در مذمت کاشیان آورده که بسا سرودۀ خود او باشد.

اتهاماتی که وی به قاضی عبدالله زده، صرفاً در باطل‌کردن آن صلح‌نامه نیست، بلکه وی تأکید دارد که آن املاک پس از آنکه صلح‌نامه باطل شده، توسط قاضی به کشاورزان یا به اصطلاح وی به برزیگران خود قاضی سپرده شده است.

وی حتی قاضی را متهم کرده است که به دلیل تولیت مزار علی‌بن‌محمد باقر (ع) بخشی از مِسّینه‌های آن را فروخته و باغی در مشهد خریداری کرده است. به علاوه «مساجد و مدارس را بی تعمیر واگذاشته تا مشرف به انهدام گشته، و وظیفه طلبه و مستحقین و ابناء سبیل را بالکلیه قطع نموده، و مِسینه سرکار حضرت شاهزاده را از قنادیل و غیرها فروخته، و در عوض، در قریه مشهد باغ خریداری نموده، و از قبح و نامشروع بودن آن غافل بوده».

نویسنده، قاضی را به بیسوادی، ظلم، و حتی بی‌دینی متهم کرده، در شعری بلند به هجو او پرداخته است؛ ضمن آن از دماغ بزرگ او به این صورت که مثل برخی از خیارها نوعی پیچش دارد، یاد کرده است: « برگشته ز چهره بینی او/ مانند کجی که در خیار است».  وی همچنین او را «البطین السمین، الجسیم المسخره» نامیده و معلوم می‌شود که قاضی شکمش بزرگ، سنگین‌وزن و قوی هیکل، اما به نظر نویسنده، قیافه‌ای مسخره داشته است. نویسنده در جای دیگری او را «تریاکی و کج‌خلق و کج‌دماغ» دانسته است. این نشان می‌دهد اوایل قرن یازدهم، تریاکی‌بودن صفت زشتی بوده است.

به علاوه به روش برخورد او با مردم اشاره کرده، اینکه شماری از جهال روی دشت با چوبدستی برابر او حرکت کرده و مردم را آزار می‌داده‌اند.

نویسنده اشاره مبهمی دارد که قاضی با استفاده از جمعیت و اموال و اسباب شخصی به نام خواجه حیدر که این زمان درگذشته بوده، موقعیتی یافته است: «به سبب جمعیت و اموال و اسباب خواجه حیدر متوفی، مرتکب این امر جلیل‌القدر عظیم الشأن شده» و هر روز با استری و اسبی قیمتی که الجنس مع الجنس سوار می‌شود.

اشکال عمده وی که روی آن مرتب تأکید دارد، این است که قاضی به سادات احترام نگذاشته، حقوق آنان را پایمال کرده، با درشتی و ناسزاگویی با آنان برخورد کرده است: «قاضی مذکور آزار بسیار و جفای بی‌شمار به ذرّیه آن حضرت رسانیده و مال ایشان را که ورثه میرعماد است، به دیگران بذل نموده که برزیگر خودش است، و به لسان دشنام و فحش ادا کرده» و این همه نتیجه آن است که از کوزه همان برون تراود که در اوست. وی در هجویه خود نیز گفته است: «او کرد به وارث عمادا/ ظلمی که هنوز برقرار است/ ملکی که از آن میرعماد است/ داده باَبُل که جیره خوار است/ در موضع کرم و مشهد/ برزیگر قاضی حمار است».

در اینجا از سیدی یاد کرده که او را پیر صالح نامیده و به نظر وی فرد «صحیح النسبی» است «که در سن شیخوخیت است و کرام الکاتبین قلم عفو برو کشیده‌اند». این شخص باید از ورثه میرعماد باشد که به باور نویسنده به این پیرمرد هم ظلم شده است. از عبارت وی بر می‌آید که سادات نیز به قاضی درشتی کرده‌اند. نویسنده با فرض درستی و اینکه «اگر قاضی مدعی آن باشد که سادات درشتی و تندی نموده‌اند» انتظار دارد که بر اساس یک حدیث «از ایشان گذرند و عزت و رعایت و مراقبت ایشان از لوازم شمرد».

دربارۀ دو روستایی که محل بحث است، یعنی کرمه و مشهد اردهال یا قالی‌شوران، در تاریخ کاشان کلانتر ضرابی چنین آمده است: «الغرض از حدّ خاک نراق رودخانه و مسیل عظیمی سراشیب می‏آید و از دهنه سوک چم ابتدای کوهسار بین الجنوب و المغرب کاشان و شارع و جاده و شاهراه کل عابرین و مسافرین عراقین عجم و عرب و غیرها بعموم ولایات و حدود شرقی ایران است به جلگه کاشان منتهی می‌شود. بعضی از مزارع و قراء سبعه مشهوره به اردهار [اردهال] قم  و برخی از قراء و مزارع کاشان همه‏جا در حواشی و اطراف آن رودخانه واقع است. به ترتیب از جهة اسفل الی حومه کاشان ابتدا از این طرف گردنه و گدوک نراق قطع نظر از پاره‏ای مزارع محقره جوشق و خاوه و کله‏جار و کرمه و مشهد غالی شوران از توابع و متعلقات قم و جزو اردهار محسوب می‌گردد و قریه باریکرسف و قریه علوی و مزرعه علی‌آباد علوی و قریه حسنارود و مزرعه گزآباد و مزرعه گلستانه و مزرعه‏ چنار که این هر سه از ملحقات قریه حسنارودند...».[iv]

بدین ترتیب با رساله‌ای روبرو هستیم که هم ادبیات انتقاد را در دورۀ صفوی به ما می‌آموزد و هم تا اندازه‌ای از نظام قضایی و رویه‌ای که وجود داشته، اطلاعاتی در اختیار ما می‌نهد.

در لابلای عبارت، نویسنده که از عربی بهره‌ای داشته، گهگاه ترکیبات خاصی به کار می‌برد که دست کم به دلیل اینکه نسخه ما منحصر است، فهم آن دشوار می‌باشد. اشعاری هم در هجو سروده که پیداست از خود اوست، اما چندان قوی نیست؛ با این حال فوایدی دارد که ضمن بحث گذشته از آن استفاده کردیم. اینک متن رساله:

***

بسم الله الرحمن الرحیم

اما بعد: بر رأی عالم آرای ارباب اَلباب دین و دولت و خواطر عواطر بحر مقاطر خورشید انجلای اصحاب عزّت و رفعت و سعادت، و خفایای خبابای قمر ضیای شیعیان شاه ولایت، و ضمایر علمای دین گستر ذوی براعت و کرامت، و جمهور متوطنین مدینه طیبه کاشان، مطبخ حضرت شاه ولایت، ظاهر و لایح و باهر و مبین و مبرهن است که در این عصر و اوان در ایران و توران و از عراق و خراسان و گیلان و مازندران و آذربایجان، شعشعه انوار عدالت شاهی و بدرقه انعام و الطاف نامتناهی پادشاهی، اعنی بندگان خاقان سلیمان مکان سلاطین نشان فلک آشیان سکندر دل صاحب قران، مظهر رایات علیه خلیفة الرحمن صاحب العصر و الزمان ـ علیه صلوات الله الملک المنان ـ مظهر آیات امن و امان، فرزند حضرت شاه مردان و شیر یزدان، عبد با اخلاص شاه خراسان، رواج‌دهنده مذهب حق سید آخرالزمان، خراج ستان ایران و توران، باج‌ستان اقالیم از ایغور و ترکستان و هندوستان، مقهور‌کننده رومیه شومیه از قیصر و غولان، ظلّ سبحان، اعنی صاحب «عین» عدالت انوشیروان و «باء» بداوت بلاد آذربایجان و «الف» اراحة دور زمان و سیره سماحت جود و عدل و احسان، نظم:

شاه شاهان جهان عباس شاه

خسرو جم حشمت انجم سپاه

آن که تا باشد بقای انس و جان

بلکه تا باشد زمین و آسمان

تیغ کینش از سر اعدای دین

کم نگرداند امیر المؤمنین

کاعلام الشمس در عالم [2] علم برافراشته و قاطبه احمر را از شعاع مستوعبة الارجاع مستوعبة‌ الاقطاع آن اولو الابصار در هر قطری از اقطار پرتو انداخته، و ید طاغیان باغیان قطّاع الطریق و مَنَّاعٍ لِلْخَیْرِ مُعْتَدٍ أَثیم‏ [قلم: 12] از اطراف و اکناف کوتاه و کشیده و قاصر و رمیده گردانیده، و رسم جور و ستم و انواع غم و الم و طغیان اهل ندم را از ممالک محروسه برانداخته، و در اراضی این بلاد، انوار عدالت و اثمار سخاوت و ازهار شجاعت گسترانیده، و از خوان نعمت بی‌دریغ خود، جمعی را به وسیله انعام و وظایف و سیورغال مسرور و بهره‌مند و شادان و خوشحال گردانیده.

o

اما دو امر جلیل‌القدر عظیم‌الشأن رفیع‌المکان که از شریعت سید انام است، و ذرّیه او به موجب کلام واجب‌الاذعان آن حضرت که «انّی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی» به امراء ارکان دولت قاهره و صدور ذوی المراتب العالیه واگذاشته، و ایشان به واسطه شغل و امور دنیا و حشمت و عظمت عظمی، غافل از روز عقبی، به واسطه مداهنه و روی و ریا[v] این دو امر را سهل و‌آسان پنداشته، و رجوع شرع با احترام، به جهال و عوام نموده‌اند، و بواسطه فلس اسود دنیای دون، دست اعدای دین را قوی داشته‌اند تا کار شریعت به جایی انجامیده که شیعیان سید انام، ندای و اشریعتاه به مسامع جبروت و ذروه مناظر ملکوت رسانیده‌اند، و احوال ذرّیه سید عالم به واسطه ستم و جفای اعدای سید خاتم، به مرتبه‌ای رسیده که از روی تضرّع و زاری در حین سحرگاهی هنگام مناجات «الهی تبتُ عن کل المعاصی» صدای [3] پر ندای[vi] «یا جداه! اغثنی و ادرکنی» به ذروة‌ العلی به قدسیان ملاء اعلی به انبیاء و اولیاء رسانیده‌اند.

الحال سبب این مقال خیر مآل، ازین غلام شاه خجسته اعمال، اعنی محمد حسین حسنی حسینی پرمحنت و بلا سرگشته احوال که در کاشانه غمخانه، به واسطه ظلم ظَلمه و متغلبین و غلبة‌ اعداء دین و منحرفان جاده شرع سید المرسلین، به غم و الم مبتلا گشته، و به جهت کثرت عیال و اطفال، پای بند این محنت سرای شده، نه قوت بودن این محال و نه قدرت بر زاد و رحال، و نه طاقت شنیدن مقال پرملال از اعداء رسول و آل دارد. نظم:

در آن دیار که در چشم خلق خار شوی

سبک سفر کن و رفتن از آن به جای دگر[vii]

درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای

نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر

آن است که در این ولا، به امداد حضرت فیض دیوان اعلی، بی رضای مبدأ فیض فیاض تبارک و تعالی، و بی اذن و خوشنودی صاحب مسند «قاب قوسین او ادنی» و بی رخصت و اجازت مدیح سوره هل اتی، به واسطه توجه صدر ایوان معلی، مَفخر الفسقه، ملاذ قاطبة رؤوس الشیاطین فی المدرسه،[viii] مجمع التزاویر و الوسوسه، ملجأ المردة، المتکبر بلا همّة، المدفع بلا نهمة، الاقنی الاغن بلا امة [کذا]، لانّه صور عنه فی المدرسة نسبة لشفیع الامة لفظا رکیکا مردودة، و بهذا شهیدا صاحب الشریعة، و شهودا جم غفیر من شعار اهل الکوفه، عبوس الوجه و القامة القصیره، ملک الکفرة، انیس الفجرة، جلیس الظَلمة، ندیم الخدمة، البطین السمین، الجسیم المسخرة، النحس النجس، الخبیث المخبث، ذی الحقد و المظلمة، مردود درگاه اله فی الدنیا و الاخره [4] وجیها للشقاوة و البلادة[ix] و السفاحة قاضی عبدالله اللعین، بالدلیل و البرهان و النص و الاحادیث الآتیة که نسیم فرح فزای علوم دینیه به مشام وی نرسیده، و رؤوس مسائل و قواعد ضروریه از مباحث نقلیه و عقلیه مس به وی نکرده، قاضی‌القضات کاشان کرده‌اند، و مناصب عالیه از بیت المال و تصدی موقوفات این بلده و تولیت مزار کثیرالانوار امامزاده واجب التعظیم و التکریم السلطان علی‌بن‌محمد باقر[x] ـ علیه صلوات الله الملک القاهر ـ بدو رجوع نموده‌اند، و او بدین توجهات علیه، مفتخر و سرافراز گشته، تکبر و تدفع به خود قرار داده، ملازمان چوب‌دستی از جهال و سیاهان روی‌دشتی در جلو انداخته، و دست ستم از آستین عدوان بیرون کرده، قانون شرع مصطفوی را به قانون اهل ساز قرار داده، نغمه سرور و قصور در حضور جمعی بوالفضول آغاز کرده، و عزّت و وقار سادات عالی درجات که ثمره شجره نبوّت و ولایتند، در بازار وقاحت برده، و قطع رزق حلال که مقرر نموده ذوالجلال برای خود از ایشان نموده، و مساجد و مدارس را بی تعمیر واگذاشته تا مشرّف به انهدام گشته، و وظیفه طلبه و مستحقین و ابناء سبیل را بالکلیه قطع نموده، و مِسینه سرکار حضرت شاهزاده را از قنادیل و غیرها فروخته، و در عوض، در قریه مشهد باغ خریداری نموده، و از قبح و نامشروع بودن آن غافل بوده، و انواع افعال قبیحه و اوضاع شنیعه ردیئه از او سرزده که اگر بالکلیه مسطور و مزبور و مبین گردد، موجب کلال و ملال مستمعان خواهد شد.

[5] لهذا برین کمینه واجب و لازم ساخته که به موجب ادله قاطعه ساطعه از روی برهان، نه به طریق ظن و تنبیه و امارت، بلکه به طریق اذعان و ایقان، از نصوص کلام ملک علام و حدیث سیّد انام و مضمون مکنون نهج البلاغه از بیان فصیح بیان ولیّ دیّان او را مردود و مطروح و معزول و منکوب و مقهور گرداند.

o

بدان که اهلیت قضا و صلاحیت حکم و فتوا، منحصر در فقیه جامع شرایط افتا[است] تا مهام انام مختل و مقاصد خواص و عوام معطل نماند، و اساس فیض اقتباس شریعت نبوی و کریاس ملایک سپاس طریقت مرتضوی استحکام تمام یابد، و احکام ملّت زاهره و اوامر واجب الاطاعه عترت طاهره در اطراف و اکناف انتشار و استقرار پذیرد، و صفات معتبره آتیه در وی موجود باشد و او بدان موصوفه و مشهور باشد.

اول آنکه مؤمن و مسلمان باشد؛ زیرا حضرت امام علی علیه‌السلام فرموده که «منکم»،[xi] و قاضی مذکور مؤمن نیست؛ زیرا که اقرار بما جاء به النبی (ص) ندارد که اگر مدعی آن باشد، دعوی او باطل و عاطل خواهد بود و از درجه اعتبار ساقط هابط؛ زیرا که درباره حضرات سادات در کتاب من لایحضره الفقیه مسطور است که قال رسول الله (ص): «إِنِّی شَافِعٌ یَوْمَ الْقِیَامَةِ لأَرْبَعَةِ أَصْنَافٍ وَ لَوْ جَاءُوا بِذُنُوبِ أَهْلِ الدُّنْیَا رَجُلٌ نَصَرَ ذُرِّیَّتِی وَ رَجُلٌ بَذَلَ مَالَهُ لِذُرِّیَّتِی عِنْدَ الضِّیقِ وَ رَجُلٌ أَحَبَّ ذُرِّیَّتِی بِاللِّسَانِ وَ الْقَلْبِ وَ رَجُلٌ سَعَی فِی حَوَائِجِ ذُرِّیَّتِی إِذَا طُرِدُوا أَوْ شُرِّدُوا»،[xii] و قاضی مذکور آزار بسیار و جفای بی‌شمار به ذرّیه آن حضرت رسانیده و مال ایشان را که ورثه میرعماد [6] است، به دیگران بذل نموده که برزیگر خودش است، و به لسان دشنام و فحش ادا کرده و از کوزه همان برون تراود که دروست. پس در قلب او نیز محبت این طبقه نباشد و حال آنکه محبت ایشان به موجب کلام واجب‌الاذعان ملک دیّان که «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی‏» [شوری: 23] بر هر فردی از افراد در هر عصری از اعصار واجب و لازم است. نظم:

حبّ ایشان دلیل صدق و وفاق

بغض ایشان نشان کفر و شقاق

هجو:

قاضی که ز انجس کبار است

در علم فراست او یسارست

آن دد که عبید روزگارست

با شرع محمدش چکار است

آن دشمن خاندان حیدر

بالله که عدوّ هشت و چارست

دارد به جهان چهار منصب

زیرا که محب چهار یارست

تریاکی و مضحک است و عامی

او شهره به قاضی قمار[xiii] است

برگشته ز چهره بینی او

مانند کجی که در خیار است

او کرد به وارث عمادا

ظلمی که هنوز برقرار است

در باغ فدک عمر که بد کرد

ظالم‌تر از او ز صد هزار است

مانند عمر نشسته بر شرع

گویا که ز باب یادگار است

ملکی که از آن میرعماد است

داده باَبُل که جیره‌خوار است

در موضع کرم و مشهد

برزیگر قاضی حمار است

تزویر و حیل که آن شقی کرد

شک نیست درین که نابکارست

[کذبی‌ است مَثَل که در میان است

در شهر خود هر که شهریارست

خیاطک بلده خراسان

در شهرِ غریب باوقار است

تنها و ذلیل کس مبادا

پر ظلم و ستم درین دیار است].[xiv]

و قاضی مذکور مسلمان نیز نیست؛ زیرا که امام (ع) فرمود: «المُسلم من سلم المسلمون من یده و لسانه»، و او بی جهت شرعی و بدون آنکه از ذریه رسول بدی سر زند، آزار و بلیه به ایشان رسانید؛ خصوصاً به سیدی پیر[xv]صالح صحیح‌النسبی که در سن شیخوخیت است و کرام الکاتبین قلم عفو برو کشیده‌اند؛ و اگر قاضی مدعی آن باشد که سادات درشتی و تندی نموده‌اند، او را به موجب کلام سیّد انام که [7] الصالحون لله و الطالحون لی،[xvi] عمل می‌باید نمود و از ایشان گذرند؟؟؟؟ و عزت و رعایت و مراقبت ایشان از لوازم شمرد.

دوم آنکه عادل باشد؛ زیرا که از تتمه حدیث است که «اعدلهما»؛ و عدالت ملکه‌ای است راسخه در نفس که باعث بر ملازمت تقوا و مروت باشد و این اظهر من الشمس است؛ و بدیهی است که در قاضی موجود نیست؛ و اگر مدعی آن باشد که بعضی گفته‌اند عدالت عدم فسق است و اصل در آدمی عدم فسق است، این ظاهر و باهر است که او بدون استحقاق و عدم فضیلت به این امر جلیل‌القدر قیام نموده؛ پس فسق او ظاهر است.

سیوم آن که عالم و فاضل باشد و او مفضول و جاهل است.

چهارم آن که علم داشته باشد به احادیث مرویه از حضرت رسالت‌پناه و ائمه اطهار ـ علیهم السلام ـ که در باب شرع شریف و دین منیف ورود یافته و احادیث هرگز به سمع قاضی آنف مذکور نرسیده.

پنجم آن که علم داشته باشد به اجماع؛ زیرا که یکی از ادله است و احتراز نمودن از فتوا به خلاف اجماع لازم است، و قاضی معنی اجماع را نمی‌داند و نشنیده و تتبع نکرده، اگرچه به اجماع بعضی بر مسند شرع نشسته که بر هر فردی از افراد خصوصاً اهل این بلاد، خلاف این اجماع لازم است.

ششم آن که عالم باشد به مسائل ضروریه کلام ملک علام؛ و این ضروری است که اصول دین را نفهمیده، اگرچه از افواه خواص و عوام شنیده، و از اهل سمع و وجود همین محض سماع بوده، مستمع نبوده، استماع و تتتبع نکرده.

هفتم آن که عالم باشد به علم منطق که در استدلال به او رجوع می‌شود؛ و قاضی علم منطق را تصور نکرده، چه جای اذعان و تصدیق.[8]

هشتم آن که عالم باشد به علم صرف و نحو و لغت که در وقت استدلال بدان احتیاج می‌شود، و قاضی از علم تصریف منصرف، و از علم نحو بر نحو و از لغت هم بی‌لغت.

نهم آن که علم داشته باشد به ادله فقه که آن امر و نهی و عموم و خصوص و مجمل و مبیّن و ناسخ و منسوخ و اخبار متواتره و دلیل خطاب و افعال رسول و اجماع و حظر و اباحه است بر وجهی که در کتب اصولیه مسطور است؛ و قاضی چندان مأمور امر جمعی[xvii] و منهی از عبادت الهی و عموم افعال قبیحه شنیعه و خصوص ملاهی منسوبه مشهوره، به طریق مجمل اما مبین و از راه حق، مسخ و از اخبار متعاقبه و دلیل خطاب و عتاب و افعال ذمیمه به اجماع اهل حظر، به خود مباح نموده که خبر از اینها ندارد.

دهم آن که علم داشته باشد به احوال تعارض و تراجیح؛ و قاضی معارضه با اهل حق و رجحان خود با خلق ورزیده و مکنون والله لایحب المتکبرین[xviii] را شعار خود ساخته.

یازدهم آن که عالم باشد به احوال جرح و تعدیل؛ و قاضی خود را از امر حق جرح نموده، در میان قضات تعدیل کرده، معدل و مزکی می‌داند.

دوازدهم ناچار است که صاحب ملکه و طبع سلیم باشد و خوش‌خلق لطیف. طبع سلیمش در محاوره و مکالمه و قضایا موی شکافد، و لفظ ملفوظ و محظور به معنا نشتابد و به قول دیگران کتمان حق نکند و اخفای شهادت جایز ندارد؛ و قاضی مذکور تریاکی و کج خلق و کج دماغ و بی دماغ و با دماغ و در تحت اخیر آیه وافی هدایت «وَ لا تَکْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ یَکْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُه»‏ [بقره: 283] داخل است.

سیزدهم آن که شرط است [9] که نسیان بر وی غالب نباشد؛ و بر قاضی مذکور چندان نسیان غالب شده که در معامله صلح‌نامه ورثه میرعماد در وادی مهر خودش که بر آن کاغذ بوده، استفسار از مفتی شهر می‌کرده که این چون باشد.

چهاردهم آن که طهارت مولد داشته باشد که از اوضاع و افعال قبیحه و اعمال شنیعه خود جمعی را به شک انداخته.

پانزدهم آن که ضمیر فهم باشد و با امانت و دیانت باشد؛ و قاضی از این ثلاثه، معتل است.

و از صفات دیگر آن است که می‌باید که قاضی به خط و مهر خود عمل کند و کتمان شهادت نکند؛ زیرا که در کلام ملک علام وارد شده است که: «إِنَّ الَّذینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدی‏ مِنْ بَعْدِ ما بَیَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکِتابِ أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُون [بقره: 159] و او در معامله رئیس و قابض کرمه و ورثه میرعماد که مهر خودش بر آن صلح‌نامه است، کتمان حق کرده.

و باز مقرر است که هر که از روی ظن و گمان بدون دلیل و برهان در اجرای احکام شریعت سید آخرالزمان جرئت و جسارت نماید و به قول دیگران عمل نماید که شاید میرعماد حیله کرده باشد، خود را در معرض خطر و ورطه ضرر خواهد افکند، چنانچه حق ـ جلّ و علا ـ می‌فرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْم»؛[xix] ‏و حضرت رسالت‌پناه (ص) فرموده که: «مَنْ حَکَمَ فِی الدِّرْهَمَیْنِ بِحُکْمِ جَوْرٍ ثُمَّ أَجْبَرَ عَلَیْهِ کَانَ مِنْ أَهْلِ هَذِهِ الْآیَة: وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ،[xx] وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُون‏، وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُون‏».[xxi]

و قاضی مذکور در باب سرای ورثه میر عماد و رئیس مذکور، حکم جور کرده و داخل این آیت است.

در کتاب تهذیب الاحکام مسطور است که: «الْقُضَاةُ أَرْبَعَةٌ ثَلَاثَةٌ فِی النَّارِ وَ وَاحِدٌ فِی الْجَنَّةِ رَجُلٌ قَضَی بِجَوْرٍ وَ هُوَ یَعْلَمُ فَهُوَ فِی النَّارِ وَ رَجُلٌ قَضَی بِجَوْرٍ وَ هُوَ لَا یَعْلَمُ أَنَّهُ قَضَی بِالْجَوْرِ فَهُوَ فِی النَّارِ وَ رَجُلٌ قَضَی بِالْحَقِّ وَ هُوَ لَا یَعْلَمُ فَهُوَ فِی النَّارِ وَ رَجُلٌ قَضَی بِالْحَقِّ وَ هُوَ یَعْلَمُ فَهُوَ فِی الْجَنَّة».[xxii]

و از کلام معجز بیان امیرالمؤمنین و امام المتقین در نهج البلاغه که در مذمّت قضات جور فرموده‌اند، چنان مفهوم می‌شود که قضات جور بدترین دشمنان خدااند و مستوجب عذاب پروردگارند.

پس آیا چگونه باشد حال شخصی که در ورطه جهل افتاده باشد، و به واسطه منصب و بزرگی دنیای دون ناپایدار و توجه ارباب عزّت این سرای فانی و به سبب جمعیت و اموال و اسباب خواجه حیدر متوفی، مرتکب این امر جلیل‌القدر عظیم‌الشأن شده، و هر روز با استری و اسبی قیمتی که «الجنس مع الجنس» سوار شود، و اگر از وی در امور شرعیه خطایی و فتوری و قصوری و نامشروعی و نامعقولی سر زند یا سیدی را آزار کند امید داشته باشد که در لباس راستی درآورد، و با کوفیان بی‌وفا دنیا غدار و اهل مناصب این مزرعه فنا، اصلاح در میان آورد و به روی و ریا عمل نماید، و اندیشه از روز جزا ننماید، و از یَوْم یؤخذ بالنواصی و الاقدام [در قرآن: فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصی‏ وَ الْأَقْدام‏: الرحمن: 41]  کناره کند، پس باطل باشد اعمال جمعی که مدار خود به فتوای دیگران نهاده باشند، و به قول جمعی از سفها و اهل فساد که محرران تحریر و مفتیان تقریر و مزوران تزویر و مستحقان تعزیر در مسائل شرعیه و احکام [10] ملیه، اعتماد و وثوق نماید و متسمک بدان شود و از برهان قاطع خبر نداشته باشد، و از سیف الله القاطع اندیشه ننماید، و مدار به تنبیه و امارات و ظن نهاده باشد؛ و از روایت ابی عبیده بی‌خبر باشد که: «مَنْ أَفْتَی النَّاسَ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لَا هُدًی مِنَ اللَّهِ لَعَنَتْهُ مَلَائِکَةُ الرَّحْمَةِ وَ مَلَائِکَةُ الْعَذَابِ وَ لَحِقَهُ وِزْرُ مَنْ یَعْمَلُ بِفُتْیَاه».‏[xxiii] پس حکم و فتوا به غیر علم و به غیر ما انزل الله موجب کفر است و طغیان و مستلزم ظلم است و عصیان. قال الله تعالی: «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ»؛ چنان که مذکور شد.

لعنیه:

یا ایها الناس اهل کاشان           احذروا عن فعال شیطان...

والعنوا بعدهم معاویة              و یزید و آل مروان

و علی الشمر لعنة ابدا     و علی خالد و نعمان...

و علی قاضی الخراسانی         لعنة من کمال ایمان

والعنوا رغبة علی حیل        خالفا نهج نص قرآن

والعنوا قوم کل بطلان     و اسرّوا الحق اهل کتمان

یا علی ادفع اهل بهتان     و انصروا الحق اهل رضوان

یا علی خرب اهل بنیان     بَدّل الحال اهل دوران

 

 

.[i] فهرست نسخه‌های خطی کتابخانه سپهسالار؛ ج 5، ص 206. برای نسخه‌های دیگر آن، ر.ک: فهرستواره دنا؛ ج 6، ص 835.

.[ii] فهرست نسخه‌های خطی کتابخانه مرکز احیاء میراث اسلامی؛ ج 7، ص 374.

.[iii] فهرست نسخه‌های خطی مرکز احیاء؛ ش 1/2278 و دنا، ج 8، ص 584.

.[iv] کلانتر ضرابی؛ تاریخ کاشان؛ ص 18.

[v]. در شعر آمده است:    تا چند پی نفس و هوا خواهی رفت          و ندر عقب روی و ریا خواهی رفت

                              باری است گران و راه بس دور و دراز       با بار گران تا به کجا خواهی رفت.

.[vi] دو بیت شعر در حاشیه نوشته شده است:

                        کی بوطن همیشه روزم شب بود       گرمی و مصاحبی که دیدم تب بود

                         القصه ز کاشیان پر جور و جفا          یاری که مرا نیش نزد عقرب بود

.[vii] در حاشیه آمده: «سبک سفر کن از آنجا برو به جای دگر».

[viii]. در حاشیه: مربّی الکتاب فی المحکمة، معاذ الجهال و الاجامرة، منبع الحزن و الجور و الظلم و الطغیان فی ارض البررة، قاطع ارزاق البریة فی المدینه، سلالة آل بنی امیة، المأمور بامر... . ... من سلالة خلفاء العباسیه لان ضاع [؟] آخر الزمان خروج العباسیه و صاروا صاحب المناصب العالیة و الرتبة البهیة الرفیعة.

[ix]. کذا. شاید: البلاهة.

[x]. مشهد اردهال.

[xi]. تهذیب، ج 6، ص 302 « یَنْظُرَانِ إِلَی مَنْ کَانَ مِنْکُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوَی حَدِیثَنَا...».

[xii]. من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 65.

[xiii]. کذا. شاید: خمار.

[xiv]. این چند بیت که در کروشه آمده، در حاشیه به خط دیگر نوشته شده است. س.

[xv]. کذا. شاید: میر!

[xvi]. اشاره به این حدیث نبوی که فرمود: «أَحِبُّوا أَوْلَادِی الصَّالِحُونَ لِلَّهِ وَ الطَّالِحُونَ لِی»  (مستدرک الوسائل؛ ج 12، ص 376).

[xvii]. کذا.

[xviii]. آنچه در قرآن آمده: «انه لایحب المستکبرین» است.

[xix]. حجرات، 12.

[xx]. تهذیب؛ ج 6، ص 221.

[xxi]. مائده: 44، 45،  47.

[xxii]. تهذیب؛ ج 6، ص 218.

[xxiii]. همان، ص223.

منبع: مجله آینه پژوهش شماره 133 فروردین و اردیبهشت 1391